مثل یک نسیم راحت از کنار پروانه های شیدا می گذشت.
روز های زیادی می گذشتند که سراغ اطلسی ها را نمی گرفت.
و برای هیچ شقایقی خبر های داغ نمی آورد.مدت ها بود که
با زیبا ترین غروب هاقهر کرده بود و از تمام طلوع ها فاصله می گرفت
او مثل جاده ای بی انتها به فرا سوی بی کران ها می رفت وبه فکر هیچ چشم گریانی نبود.
او بی وفا نبود اما...
آن قدر بی خیال کهگویی هر گز برایش درد و رنج بابونه هامهم نبود
بی رحم و سنگدلچشم های گریان را نا دیده گرفت.او با تمام
هستی اش رفت غافل از قلب هایی که به خاطرش شکسته بودند
گویی التماسهیچ دستی بربیش مهم نبوده.انگار پاییز را نمی دیدکه
بی صبرانهمنتظر بودپا روی جای پایش بگذارد.
او رفت و گفت کهکه منتظرش بمانیم ومن هم چنان تا ابد همن جا همراه تمام اشک هایم کنار پلکان شک و تردید در انظارش خواهم ماند.اما همیشه حس غریبی به من می گوید که
او اگر می خواست بر گردد هرگز نمی رفت...


